که غمي دارم،که غمي دارم
دل و جان بردي امّا
نشدي يارم ،يارم
با ما بودي،بي ما رفتي
چون بوي گل به کجا رفتي
تنها ماندم،تنها رفتي
چو کاروان رود،فغانم از زمين، بر آسمان رود
دور از يارم، خون مي بارم
فتادم از پا ز ناتواني، اسير عشقم، چنان که داني
رهايي غم نمي توانم، تو چاره اي کن، که مي تواني
گر ز دل بر آرم آهي
آتش از دلم ريزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشين ريزد
چو کاروان رود،فغانم از زمين، بر آسمان رود
دور از يارم، خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تو را جويم
اي شادي جان، سرو روان، کز بر ما رفتي
از محفل ما، چون دل ما، سوي کجا رفتي
تنها ماندم، تنها رفتي
به کجايي غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ،
باز آ سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم
تنها رفتي
خواننده: استاد غلامحسين بنان
آهنگساز:استاد مرتضي محجوبي
شاعر: رهي معيّري
کاش اونو نمی شناختم .
کاشکی تو قمار عشقش اینجوری دل نمی باختم .
کاش از اول می دونستم که هیچ عشقی موندنی نیست.
قصه از بیرونش قشنگه...
اما از درون خوندنی نیست ...!
برگ ها زرد، شاخه ها عريان، قلب ها خالي ،
عشق ها بي معني، مگر دوران چه دوراني است ؟
هواي قلب ها ابري است،
روح زندگي خاليست،
مگر دوران چه دوراني است؟
زمستان است ،
و
هواي قلب ها ابريست .!
و لبه های طلایی آن را با اشک می شوییم
وقتی زاویه ی چشم هایتان در برابر مرگ باز می شود
آنچه پیش دیدگان ما زیبا جلوه داشته از چشم می افتد.!
آه....
این جام طلایی خالی بوده و آنچه می پنداشتم
خیالی بیش نبوده است .!
به هر سامان وفادار تو هستم
قسم خوردم زعهدم برنگردم
به دلداري به جز تو دل نبندم
آن موقعی که با صدای انسان دوستت
صدایم کردی برنمیگشتم
کاش وقتی سلام بی حساب و کتابی برایم فرستادی
هیچ عکسی از خود نشان نمی دادم
صفای خاطر دل ها
زدرد است
دل بی درد ... چون گور سرد است
آسمان را برای تو می خواهم
و تو را برای خویش
دیشب دلم هوای تو کرد
پس کبریت اشکی برافروختم
نگاهت در تاب
لبخندی روشن کرد
کبریت خاموش شد
من گریستم
تو نگریستی ....!
